دلم برای باران تنگ شده است دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران .بارانی که به من آموخت رسم زندگی را

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان برای ابرهای سیاه سرگردان

در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری این روزها تنها یک قلب است که پر از درد دل است

نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم ببار تا خالی شوم



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 15:4 | نویسنده : نرگس |
 

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !

دیگر مهم نیست.. بودن یا نبودن ؛

دوست داشتن یا نـداشتن ...

آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است... که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی

و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه....



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 14:50 | نویسنده : نرگس |
سعی کن آنقدرکامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران  

                                گرفتن خودت از آنها باشد  



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 14:13 | نویسنده : نرگس |

به کوتاهی ان لحظه های شادی که گذشت غصه ها هم میگذرند



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 18:2 | نویسنده : نرگس |
تقصیر من که نیست !

 

این بغض های سمج عادتشان شده است که مدام سر از کار دلم دربیاورند



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 17:56 | نویسنده : نرگس |
سلام

دلم میخواد یه تحول توی زندگیم ایجاد کنم.. ولی نمتونم چه طوری و از کجا

تمام برنامه امسال واسه ارشد تمام شد دانشگاه که قبول نشدم دانشگاه ازادم دورشو خط کشیدم

میخوام سعی کنم درس بخونم ولی نمیدونم از کی

باید همتمو یکم زیاد کنم

کاش خدا هم یکم کمکم کنه از این بلاتکلیفی بیام بیرون

حس هیچیووووووووووووووووو ندارم



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 22:42 | نویسنده : نرگس |

خدایــــــــــــــا ….

آنقدر حالم بد است

که هیچ مرهمی آرامم نمی کند !

مرا در آغوش خود بگیر

دلم آرامشِ خدایی می خواهد … !!!



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 11:51 | نویسنده : نرگس |
ما در لایه های زمانی؛

لحظه های دوست داشتن را

جا گذاشتیم

و این حلقه ی زمانی

بدون این لحظه ها

رهایمان نمی کند!



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 11:23 | نویسنده : نرگس |
این همه غربت تلخ این همه تنهایی این همه دلتنگی این همه فاصله تا رویاها این همه غم ز کجاست ؟؟؟ من امیدم به خداست … من امیدم به همین ذره نور اینجاست من امیدم به همین خلوت سرد به همین یاد نگاه به همین دغدغه ها به همین رویاهاست من امیدم به خداست



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 11:18 | نویسنده : نرگس |
گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!
...
وَ حآل هــَم کِه . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . ؛
شآیــَد اَز خودَت .

 



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 12:13 | نویسنده : نرگس |
.

چه روز مضخرفي شده امروز...

خيلي حس مضخرفي دارم...

خيلي احساس خستگي ميكنم...

دوست دارم يه روز بخوابم بيدار شم ببينم همه چي عوض شده...

همه چيز زندگيم تازه شده...

ببينم چندسال آخر زندگيم همش خواب بوده...

هيچ انگيزه اي...

هدفي...

آرزويي...

دلخوشي...

هيچي ندارم...!

اين روزا يجوري شده زندگيم...

تا شب فقط ساعتو ميشمارم كه زودتر بخوابم...

صبحم بيدار ميشم دوباره فقط ساعتو ميشمارم كه شب شه...

دوست دارم فقط روزا زودتر جلو بره...

بااينكه ميدونم آخرش به هيچي نميرسم...

فقط دوست دارم زودتر تموم شه...

كاش ميشد دوستي و احساسم مثل نرم افزار آپديت كرد...

كاش ميشد هرروز يه ورژن جديد از زندگي بياد...

كاش ميشد هرروز يه زندگي جديد داشت...

دلم يه تغيير حسابي ميخواد...

يه تغيير بزرگــــــــــــــــ...!



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 10:39 | نویسنده : نرگس |

از کسی که دلش گرفته؛نپرسید: چرا؟! آدم ها وقتی نمی توانند دلیل ناراحتیشان را بیان کنند، دلشان می گیرد.... . . . بعضی حرفا رو نه میشه گفت، نه میشه خورد... می مونه سر دل آدم میشه دلتنگی!میشه بغض!میشه سکوت! میشه همون وقتی که خودتم نمی دونی چته...!!!



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 16:35 | نویسنده : نرگس |
 

دلم کمی خدا می خواهد... کمی سکوت... کمی دل بریدن...کمی اشک... کمی بهت...کمی آغوش آسمانی... کمی دور شدن از این آدمها...!!! کمی رسیدن به خدا...



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 16:33 | نویسنده : نرگس |
دور باش اما نزدیک...من از نزدیک بودن بودنهای دور می ترسم.........



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 23:53 | نویسنده : نرگس |
 کفش هم اگر تنگ باشد ، زخمی می کند

وای به روزی که دل ، تـنگ بـاشد . . .



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 23:42 | نویسنده : نرگس |
این پستو سکوت میکنم هر چی توی دلتونه از سختی تنهایی بغض بنویسید تا خالی بشین



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 23:23 | نویسنده : نرگس |
این پستو سکوت میکنم هر چی توی دلتونه از سختی تنهایی بغض بنویسید تا خالی بشین



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 23:23 | نویسنده : نرگس |
وشاید سال ها بعد . . .
بی تفاوت از کنار هم بگذریم و . . .
در دل بگوییم : . . .
آن غریبه ! چقدر آشنای خاطراتم بود ! .



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 14:7 | نویسنده : نرگس |
.
زندگی یعنی یک نگاه ساده
تنها چند خاطره…
و
تنها چند لحظه…
زندگی یعنی همین،



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 14:1 | نویسنده : نرگس |
 

 

آدم

بعضی وقت ها خودش دلش می خواهد خطا کند

می داند آخر این راه که می رود بن بست است

اما می رود

و تمام راه می داند که دارد خودش را گول می زند

شاید فقط می خواهد خودش را آرام کند

دردش را درمان کند

و یا بدین شکل خودش را از سردرگمی در بیاورد

این راه برای بعضی ها به قیمت زندگیشان تمام می شود

ولی برای بعضی های دیگر فقط یک خاطره باقی می ماند...



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 15:30 | نویسنده : نرگس |
نمیدونم گره کار کجاست؟

باید تو وجود خودم دنبالش بگردم یا توی دنیای اطرافم؟

اینکه با پیش اومدن مشکلات کوچیک و بزرگ سر راه زندگیم دچار حس سرگیجه بشم

اینکه فوری خودمو گم کنم

اینکه یادم بره کی ام و کجام

اینکه دوباره روحم توی پیچ و خم این زندگی جا بمونه و من صبر کنم تا بهم برسه

و اینکه حکمت همه ی اینها رو نفهمم و دست اخر خودم باشم و یه عالمه سوال بی جواب که توی سرم

وول میخورن

من فکر میکنم خدا میخواست یه چیزی رو بفهمم

نمیدونم چی شاید یه ضعف توی وجود خودم که باید رفعش کنم

یا اااااااا

شاید یه پله که باید ازش بال میرفتم یا شایدم یه امتحان خیلی سخت

منو که خیلی خسته کرده..هر چی بوده



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 14:52 | نویسنده : نرگس |
مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم . . .

مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 14:31 | نویسنده : نرگس |
چـه نیازیست که انسان ماشین زمـــان بسازد ... ؟

 

وقتی میشــــود آهنگی را گوش کنی و به همان لحظـــــه ها ؛

 

دقیقا به همــــــان لحظه ها پـــــرتاب شوی



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 13:56 | نویسنده : نرگس |
مــُــحبـــــت تنـهـــــــا جــوشـکــــاری است کــه،

دلهـــای شـکـسـتـه را رایـــگان

جــوش مـی دهـــــد



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 13:58 | نویسنده : نرگس |
قلب، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند دو سه ساعت يا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. 

قلب، لانه‌ ی گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود و در پاييز باد آن را با خودش ببرد. 

قلب، راستش نمی دانم چيست؟ 

اما اين را می دانم 

که فقط جای آدمهای خيلی خيلی خوب است! 

برای همیشه…



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 13:26 | نویسنده : نرگس |
ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم ، 

اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان دنبال هم خواهیم گشت



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 13:21 | نویسنده : نرگس |

شاعر از کوچه مهتاب گذشت ، لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت ، نه که سرگشته نبود
سال ها بود دگرکوچه مهتاب خیابان شده بود


تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 13:17 | نویسنده : نرگس |
گاه می اندیشم...

چندان هم مهم نیست اگرهیچ از دنیانداشته باشم...

همین مرابس که کوچه ای داشته باشم...

وباران....وانسانهایی درزندگیم باشند..

"که زلال تراز باران هستند..



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 22:20 | نویسنده : نرگس |
دلم آرامش می خواد... یکم بی دغدغه یودن... بی استرس بودن... بی دل مشغولی... بی ناراحتی... یه دفتر و مداد می خوام تا دنیا رو از دل تنگیهام با خبر کنم... دلم آرامــــــــ.ــ...ــش می خواد...

تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 22:12 | نویسنده : نرگس |
برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم...

 

کسانی که درونم را می بینند برایم کافیند...

 

برای آن هایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم...

 

با خود می گویم بگذار همان بیرون بمانند...



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 12:41 | نویسنده : نرگس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.