تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:7 | نویسنده : نرگس
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوندتا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:4 | نویسنده : نرگس
زندگی  همین است هر خاطره غروبی دارد... هر غروبی خاطره ای... و ما جایی  بینِ امید و انتظار...چشم می کشیم تا روزگار مان بگذرد گاهی  هم فرق نمیکند چگونه... فقط بگذرد



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:3 | نویسنده : نرگس
زندگی  همین است هر خاطره غروبی دارد... هر غروبی خاطره ای... و ما جایی  بینِ امید و انتظار...چشم می کشیم تا روزگار مان بگذرد گاهی  هم فرق نمیکند چگونه... فقط بگذرد



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 12:13 | نویسنده : نرگس
این روزها همه به من دلتنگی هدیه مدهند

لطفا اتش بس اعلام کنید

به خدا تمام شد دلمممممممممممممممممممم



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 23:47 | نویسنده : نرگس

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...

"گروس عبدالملکیان"



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 20:16 | نویسنده : نرگس

عکس هایی که زیبا هستند، در اتاقی تاریک و بدون نور ظاهر می شوند، هر گاه که در تاریکی و دشواری زندگی قرار گرفتید، بدانید که دنیای بزرگ، به زودی تصویری زیبا و جذاب را به شما نشان خواهد داد و شما را از تاریکی نجات خواهد داد.



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 20:11 | نویسنده : نرگس

از ایــــن تکــــرار ساعتــــها

از ایــــن بیـــــــهوده بودنــــــها

از ایــــن بـــــی تاب مانـــــدنها

از ایــــن تردیـــــدها

نیـــــرنگها

شـــــکها

از این رنگیـــــن کمان سرد آدمـــــها

و از این مرگـــــ باورها و رویاها

پریشــــــانم …

دلـــــــــــم پــــرواز میـــــخواهد!



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 19:54 | نویسنده : نرگس
تعداد

صورت مسله را تغییر نمبدهد

حدس بزن

چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم

و چند بار شنیده ایم و باورمان نشده است

چند بار.....



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 19:36 | نویسنده : نرگس
تصمیم گرفتم چیزی دیگه تو وب ننویسم ولی احتیاج داشتم یه چیزی بنویسم



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ | 13:38 | نویسنده : نرگس
خدايا؛
بزرگ شدن کار سختي است!
هر گاه مرا لايق بزرگ شدن دانستي، به من دانشي ببخش تا روياي هيچکس را نابود نکنم
و براي قلب تمامي انسان ها ارزش قايل شوم تا بزرگتر شدنم به انسان‌تر شدنم معنا دهد.....
خدایا حجم دلتنگی هایم وسیع است
و پر و بالم بسته...
اینگونه بگویم
اسیر وابستگی های دنیا شده ام...
دلم آرامش میخواهد

ذره ای... لحظه ای... آغوشی بی دغدغه تر از آغوشت سراغ ندارم... مرا در حریم آغوشت جا کن ...
که بسیار محتاج تسکینم...



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ | 13:36 | نویسنده : نرگس
, زمخت نباشيم

از : تهمینه میلانی




ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. 

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. 

بابام می گفت: 
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. 


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. 
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد. 

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. 

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. 

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. 
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم... 
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. 
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟ 

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. 

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. 

گفت:
حالا مگه چی شده؟ 

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. 

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ 

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. 

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. 
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.


چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: 
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ 
نکنه برای همین شام نخورد؟ 
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. 
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. 

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! 
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: 

   "من آدم زمختی هستم" 

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها، 
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، 
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ 
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود: 
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . 

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.


من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، 
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، 
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. 
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ 
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی...



تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | 15:44 | نویسنده : نرگس
رویاهایم رادوست دارم چون تنها جاییستکه در آنهمه چیزرو به راه است...



تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | 15:43 | نویسنده : نرگس
کارم از یکی بود و یکی نبود گذشته است.. 

.من در اوج قصه گم شده ام ...



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:21 | نویسنده : نرگس

در زندگي ايام و روزگاري مي آيد که نميتواني هيچ کاري 

 انجام بدهي و هيچ فعاليتي داشته باشي هيچ نبايد بکني ، 

 هيچنبايد بگي ، ، فقط و فقط بايد صبر کني و بايد منتظر باشي که بگذرد ،  

بايد بگذاري که زمان جنبه مرهم بودن خودش را انجام بدهد . بايد صبور بود و صبور ،  

با تمام سختي هايي که اينگونه صبر به همراه دارد  .بايد صبور باشي و خشک شدن ها را ببيني و تاب بياوري  

. قلم خشک مي شود ،دست خشک مي شود ، ذهن خشک مي شود و حتي گل هاي توي باغچه  خشک مي شوند ،  

نشسته ام و گذر اين روزهاي بهاريرا با چشماني که حتي از اشک نيز خشک شده اند نظاره مي کنم . 

و مي دانم که ميگذرد اين روزها ، اين روزهاي سخت ، اين روزهايي که دارد صيقل امان ميدهد با سخت ترين  

سوهان ها ، اين روزهايي که دارد آزموده امان ميکند در داغ ترين کوره ها ، داغ ها . و فردا حتما در پيش است ،  

فردايي که مي آيد با لبخند باسبز شدن  . . .ولي اکنون فعلا خشکم . . . خشک



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 14:41 | نویسنده : نرگس
زنــــــــــــدگی واسه ما آدما مثل یه دفتر میمونه….برگ اولش رو خوش خط می نویسی!و دوست داری به آخرش برسی وسطاش خسته میشیبد خط می نویسیو همش برگه ها رو حروم میکنیاما آخرش که میرسه جا کم میاریحســــــرت می خوریکه چرابرگه هاشو حروم کردی!



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:3 | نویسنده : نرگس
دعــا قــدرتـی شگـرف دارد ...هنگامی که بــرای انسانهــا آرزوی سعـادت میکنـی ،نیـروی درونت به تمامی انسانهـای پـاک تینت متصل میشود؛وراهـی میشـوی بــرای عبــور تـمــامی دعــاهــای خـیــری کـهاز تمــامی مـــردم فــرستــاده شـده؛وآنـگاه انرژی دعــاهــا ،وبــرکت انسانهای روی زمین؛وارد زنــدگیـت میشـــود ...بــرای هم دعــای خیـــر کنیم.آرزو می کنـــم کـــه:مهــر؛ بــرکـت؛ عشق؛ محبّـت؛ سلامتـی همنشین شمــاباشند.



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 14:17 | نویسنده : نرگس
ــم" در زنـــــدگــــےایــــטּ بــــــــود::هـــــرجــــآ رنـــجـــیــدم "لـــبخــند" زدم!!!فکــــر کــــردنــد " درد" نـــدارم...ضــــربـــہ را "محــــکمــــت



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 14:10 | نویسنده : نرگس
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﺎ ﻣﻬﻢ ﺍﻧﺪ
ﻣﺎﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ 



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 21:48 | نویسنده : نرگس
خدا جونم ...
شب قدرت نزديکه ...
همون شبی کِ گفتی بهتر از 1000شبِ ...
خدايی؟!
بهم لياقت ميدی کنار بنده های خوبت بشينمُ اِسمای قشنگتُ دونه دونه صدا بزنم؟؟
يا کاشِفَ کُلّ مَکروب...غمگينم، غمخوارم ميشی؟؟
يا مَن يَشْفِی المَرضی...مريض منُ شفا ميدی؟؟
يا اَنيسَ مَن لا اَنيسَ لَه...همدمِ تنهاييام ميشی؟؟
يا رَفيقَ من لا رَفيقَ لَه...ميخوام باهات آشتی کنم، دوستم ميشی؟؟
سُبحانَکَ يا لا الهَ الّا انت الْغَوث الّغَوث خلّصنا مِنَ النّارِ يا رب
ما که دعامون از سقف خونمون بالاتر نمیره..
شاید دلمون هم به اندازه شما پاک نباشه..
اما همتونو دعا میکنیم...
التماس دعاي مخصوص دارم



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 19:48 | نویسنده : نرگس
ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺐ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻭﺍﺣﺪﻩ  !
ﺧﺪﺍ ﺳﺎﯾﺖ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ

ﺩﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺣﺬﻑ ﻭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ

ﺣﻮﺍستون ﺑﺎﺷﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﻤﻮنید !!



التماس دعا     



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 17:10 | نویسنده : نرگس

خانه هنوز هست

اما آدم‌هایش مرده‌اند

یا شاید

( باید این‌طور می‌گفتم: )

خانه ویران شده‌است

اگرچه آدم‌ها هنوز هستند

نه

( این‌طور هم نشد )

خانه هنوز هست
آدم‌ها هم زنده‌اند
اما در این میانه
چیزی غایب است انگار


تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 17:3 | نویسنده : نرگس

چه می‌شود کرد
دنیا همین خرابه بود
که به ما دادند
و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم

با هم نساختیم
هر یک خانه‌ای بنا کردیم
با دیوارها و دری
که پشت‌شان پنهان شدیم

و هرگاه دلتنگ می‌شدیم
در را باز می‌کردیم
به امیدِ دیدار
با دیوارِ روبه‌رو


تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 16:59 | نویسنده : نرگس
بعضی درد ها ؛
.
از آدم اشک مـــی گیرند . . .
بعضی خود آدم را . . .
اما بعضی ؛
هیچکدام!
.
.
.
.
فقط مـــی سوزانند . .



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 16:19 | نویسنده : نرگس
ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﯿﻢ
ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ …
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﯾﺎﺭ …
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ …
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﻝ …
ﻭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ 



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 16:7 | نویسنده : نرگس
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ..
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ 



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:37 | نویسنده : نرگس
ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ... ﭼﻪ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺎﺩﻩ ... ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﻮﭼﮏ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﺳﺎﺩﻩ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ...
ﺑﻪ ﯾﮏﺗﮑﺎﻥ ﺳﺮ ... ﯾﻌﻨﯽ ... ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ...
... ﺑﻪ ﯾﮏ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﺎﻟﯽ ...ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﻭﺭﯼ!
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫ ﺷﺪﻥ ﮐﻮﭼﮏ ...
ﺑﻪ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻤﺘﺪ ﺁﺭﺍﻡ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺳﺶ : ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺕ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ ؟ 
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ !
... ﺑﻪ ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...
ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ ..
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ  ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ  ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﯼ :ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻮﭼﮏ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ...
_ ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ... ﭼﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ... ﺩﺭﺳﺖ !
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ!
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻼﻡ !
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﺒﺮﯾﮏ !!!..



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:33 | نویسنده : نرگس

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ‌ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ...!
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ:

ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ...!
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ سختی‌ها ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ...!

ﺩﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽﺷﻮﺩ...!
ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ...! 

ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ می‌رود، خوبی‌هایش ﻋﯿﺎﻥ می‌شود...!
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ تمام شد، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﻗﺸﻨﮓﺗﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ...! 

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﻏﻨﯿﻤﺖ می‌شود...!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﺭﺯﻭ می‌شود...! 

ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪﺍﯾﯽ ﺭﻭﯾﺎ می‌شود...! 
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ. 

ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ...



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:29 | نویسنده : نرگس


خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست، دوست داشتن داشتنیهاست



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:2 | نویسنده : نرگس
دیشب دوباره باز قلبم زغم گرفت .در لحظه ای چه سخت خنده زلب گرفت

دیشب دوباره باز قلبی زدرد شکست . از رنج زندگی دیگر زپا نشست

دیشب دوباره باز بغض از گلو شکست . در راه گریه اشک بر چشم دل نشست

دیشب دوباره باز در سایه سار ماه مهری زدل گسست. فریاد بی کسی در کنج دل شکست

دیشب دوباره باز راه گلو گرفت. گرد و غبار غم در سینه جا گرفت



تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 21:7 | نویسنده : نرگس
خدای خوبم ::
امروز روز جمعه دلم میخواد برای همه بنده هایت دعاکنم ،،
دعایی ازاعماق وجود،،

خدایا ::
شاد کن دلی را که گرفته و دلتنگه،،
بی نیازکن کسی را که بدرگاهت نیازمنده،،
امیدوارکن کسی را که به آستانت نا امیداست،،
بگیردستانی که اکنون بسوی توبلند است،،،
مستجاب کن امروز دعای کسی که با اشکهایش تورا صدا میزند،،،
حامی اون دلی باش که تنها شده،،،
دستگیر کسی باش که درموندست و رو به اسمونت درازه،،،
پروردگارا !
با دستهای مهربانت ،،،
با تمام قدرت وعظمت و تواناییت ...
امروز و همیشه سلامتى و شادى را مهمان دائمى دلهاى عزيزان و دوستانم گردان.