تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ | 0:1 | نویسنده : نرگس
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری ،انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت

گاهی گاهی گاهیییییییییییییییییییییییییی



تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ | 0:0 | نویسنده : نرگس
دیر زمانی نیست که دریافته ام 

 


وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
 

او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛ 


اشتهایم را ازبین میبرد؛ 


آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛ 

 
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛ 


او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛ 


هیچ راهی برای فرار از او ندارم. 


تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛ 


وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛ 


هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...  


او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛ 


او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛ 


او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من می دزدد؛ 


بنابراین دریافته ام 


اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم! 


خود را در آیینه نگریستم 


و دریافتم ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است . 

.....................................................................

امروز تصمیم گرفتم همه ی کینه هایی که دارم رو دور بریزم امیدوارم دیگرانم از من کینه ای به دل نداشته باشن



تاريخ : سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ | 23:56 | نویسنده : نرگس

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ !
ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺘﻨﺪ ...

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺴﺎﺯ ...!
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ؛
ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺗﺎ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ؛
ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ؛
ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺷﻮﻧﺪ...
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ...!
ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﻧﮑﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ،
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﮐﻢ ﻧﺒﻮﺩ...

 



تاريخ : سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ | 23:54 | نویسنده : نرگس

اغلب وقتی امیــدت را از دست می دهی ،
و فکــر می کنـی که ایـن آخـــر خط است ... 
خدا از بالا به تو لبخند می زنـــد و می گویــــد : 
آرام بــاش عـــزیــــزم ... 
ایــن فقط یــک پیــچ است ، نـه پـایــان ... !



تاريخ : سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ | 23:54 | نویسنده : نرگس
قلب، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند

دو سه ساعت يا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. 

قلب، لانه‌ ی گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود

و در پاييز باد آن را با خودش ببرد. 

قلب، راستش نمی دانم چيست؟ 

اما اين را می دانم 

که فقط جای آدمهای خيلی خيلی خوب است! 

برای همیشه…



تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 16:20 | نویسنده : نرگس
نگران آیند‌تی دلشوره داری تو هر حالتی
اگه یه وقتایی ترسیدی
اگه جواب خوبی رو بدی دیدی
بدون
برگشتن ورق نزدیکه
دنیا همیشه تنگ و کوچیکه
یه روزی روبرو میشی با آرزوت

به خط های مستقیم مسیرت
خیره شو و هیچ وقت اسیر پشت سر نشو
تو خاطره نرو
مثل باد از کنار آدما رد شو
بزار پشت سرت بگن به هم
این دیوونه رو…
فقط تو خلوت
بگو با خودت همش بگو
بگو هر سقوط یعنی شروع پروازم
تمومه دنیا
اگه دست به دست هم بدن
سر راه تو یه سد بشن بازم..

هر چی که باید اتفاق بیفته
میفته یه روزی
نگران نباش..!



تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 16:2 | نویسنده : نرگس
خستم حالم بده ار همه ی چی خستم  همه و همه چی داره  بهم فشار میاره کاش که یه ارامشی پیدا کنم



تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 15:44 | نویسنده : نرگس

بعضیـ از آدمــا " خوبـــــــــــ " نمیبیننـ ،

امـــــــــآ

بدتر از اونـ اینهـ کهـ

بعضــیـ دیگـهـ،

" خوبیــــــ " رو نمیبیننـ ...!



تاريخ : یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ | 18:14 | نویسنده : نرگس
از رها کردن نترس

باور کن هیچ کس نمی تواند
چیزی که مال توست را از تو بگیرد

و تمام دنیا
نمی توانند چیزی که مال تو نیست را برایت حفظ کنند

همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی...
عشــق...
دوست داشتــن...
عـادت کــردن...
رفتــن...
آمــدن...
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست !
در حسرت گذشته ماندن ،
چیزی جز از دست دادن امروز نیست



تاريخ : یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ | 18:8 | نویسنده : نرگس

وقتی زندگی به شما صددلیل می دهد که گریه کنید،

به زندگی نشان دهیدکه شما هزاران دلیل داریدکه لبخند بزنید.



تاريخ : شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ | 23:16 | نویسنده : نرگس
وقتی دردت یکی دو تا نیست،

می خواهی از "این" بنویسی،

اما وجود "آن" آنقدر آزارت میدهد که "این" را به کل فراموش می کنی..



تاريخ : شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ | 22:50 | نویسنده : نرگس

خدایا

 

اجازه هست ناصبوری کنم؟

به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...

از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...

از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستی

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را

در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی

آرزوی پــــــرواز دارم همیـن...!!



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ | 19:33 | نویسنده : نرگس


 

خدایا گم شدم ازتو

شدم بازیچه ی دنیا

شدم بازیچه دنیا

ببین من گم شدم از تو

به این دنیا گرفتارم

بیا آغوشتو واکن

از این دنیا بیزارم



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ | 19:21 | نویسنده : نرگس


حواست هست

یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،

حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،

یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،

به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد
و
توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،

پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد
و
دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،

یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،

میمانیم به امید پاییزی.که نه از فاصله خبری باشد

نه از. درد نه از زخم نه از جنگ نه از فقر،

به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید

جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد.



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ | 19:3 | نویسنده : نرگس

انگار دستام سرده سردن
انگار چشمام شب تارن

آسمون سیاه ابر پاره پاره
شرشر بارون داره میباره

حالا رفتی و من تنها ترین رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین


رفتی برو تنها بمون
با غصه ها همرا بمون

دیگه نمی تونم خسته خستم
طلسم غم رو زدم شکستم

داره چشمام ابر بارون
رو گونه هام شده روون


رفتی و رفتی تنها می مونم

حالا رفتی و من تنهاترین رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:7 | نویسنده : نرگس
شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوندتا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:4 | نویسنده : نرگس
زندگی  همین است هر خاطره غروبی دارد... هر غروبی خاطره ای... و ما جایی  بینِ امید و انتظار...چشم می کشیم تا روزگار مان بگذرد گاهی  هم فرق نمیکند چگونه... فقط بگذرد



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 13:3 | نویسنده : نرگس
زندگی  همین است هر خاطره غروبی دارد... هر غروبی خاطره ای... و ما جایی  بینِ امید و انتظار...چشم می کشیم تا روزگار مان بگذرد گاهی  هم فرق نمیکند چگونه... فقط بگذرد



تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 12:13 | نویسنده : نرگس
این روزها همه به من دلتنگی هدیه مدهند

لطفا اتش بس اعلام کنید

به خدا تمام شد دلمممممممممممممممممممم



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 23:47 | نویسنده : نرگس

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...

"گروس عبدالملکیان"



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 20:16 | نویسنده : نرگس

عکس هایی که زیبا هستند، در اتاقی تاریک و بدون نور ظاهر می شوند، هر گاه که در تاریکی و دشواری زندگی قرار گرفتید، بدانید که دنیای بزرگ، به زودی تصویری زیبا و جذاب را به شما نشان خواهد داد و شما را از تاریکی نجات خواهد داد.



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 20:11 | نویسنده : نرگس

از ایــــن تکــــرار ساعتــــها

از ایــــن بیـــــــهوده بودنــــــها

از ایــــن بـــــی تاب مانـــــدنها

از ایــــن تردیـــــدها

نیـــــرنگها

شـــــکها

از این رنگیـــــن کمان سرد آدمـــــها

و از این مرگـــــ باورها و رویاها

پریشــــــانم …

دلـــــــــــم پــــرواز میـــــخواهد!



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 19:54 | نویسنده : نرگس
تعداد

صورت مسله را تغییر نمبدهد

حدس بزن

چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم

و چند بار شنیده ایم و باورمان نشده است

چند بار.....



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 19:36 | نویسنده : نرگس
تصمیم گرفتم چیزی دیگه تو وب ننویسم ولی احتیاج داشتم یه چیزی بنویسم



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ | 13:38 | نویسنده : نرگس
خدايا؛
بزرگ شدن کار سختي است!
هر گاه مرا لايق بزرگ شدن دانستي، به من دانشي ببخش تا روياي هيچکس را نابود نکنم
و براي قلب تمامي انسان ها ارزش قايل شوم تا بزرگتر شدنم به انسان‌تر شدنم معنا دهد.....
خدایا حجم دلتنگی هایم وسیع است
و پر و بالم بسته...
اینگونه بگویم
اسیر وابستگی های دنیا شده ام...
دلم آرامش میخواهد

ذره ای... لحظه ای... آغوشی بی دغدغه تر از آغوشت سراغ ندارم... مرا در حریم آغوشت جا کن ...
که بسیار محتاج تسکینم...



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ | 13:36 | نویسنده : نرگس
, زمخت نباشيم

از : تهمینه میلانی




ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. 

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. 

بابام می گفت: 
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. 


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. 
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد. 

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. 

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. 

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. 
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم... 
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. 
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟ 

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. 

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. 

گفت:
حالا مگه چی شده؟ 

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. 

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ 

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. 

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. 
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.


چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: 
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ 
نکنه برای همین شام نخورد؟ 
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. 
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. 

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! 
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: 

   "من آدم زمختی هستم" 

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها، 
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، 
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ 
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود: 
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . 

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.


من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، 
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، 
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. 
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ 
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی...



تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | 15:44 | نویسنده : نرگس
رویاهایم رادوست دارم چون تنها جاییستکه در آنهمه چیزرو به راه است...



تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | 15:43 | نویسنده : نرگس
کارم از یکی بود و یکی نبود گذشته است.. 

.من در اوج قصه گم شده ام ...



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:21 | نویسنده : نرگس

در زندگي ايام و روزگاري مي آيد که نميتواني هيچ کاري 

 انجام بدهي و هيچ فعاليتي داشته باشي هيچ نبايد بکني ، 

 هيچنبايد بگي ، ، فقط و فقط بايد صبر کني و بايد منتظر باشي که بگذرد ،  

بايد بگذاري که زمان جنبه مرهم بودن خودش را انجام بدهد . بايد صبور بود و صبور ،  

با تمام سختي هايي که اينگونه صبر به همراه دارد  .بايد صبور باشي و خشک شدن ها را ببيني و تاب بياوري  

. قلم خشک مي شود ،دست خشک مي شود ، ذهن خشک مي شود و حتي گل هاي توي باغچه  خشک مي شوند ،  

نشسته ام و گذر اين روزهاي بهاريرا با چشماني که حتي از اشک نيز خشک شده اند نظاره مي کنم . 

و مي دانم که ميگذرد اين روزها ، اين روزهاي سخت ، اين روزهايي که دارد صيقل امان ميدهد با سخت ترين  

سوهان ها ، اين روزهايي که دارد آزموده امان ميکند در داغ ترين کوره ها ، داغ ها . و فردا حتما در پيش است ،  

فردايي که مي آيد با لبخند باسبز شدن  . . .ولي اکنون فعلا خشکم . . . خشک



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 14:41 | نویسنده : نرگس
زنــــــــــــدگی واسه ما آدما مثل یه دفتر میمونه….برگ اولش رو خوش خط می نویسی!و دوست داری به آخرش برسی وسطاش خسته میشیبد خط می نویسیو همش برگه ها رو حروم میکنیاما آخرش که میرسه جا کم میاریحســــــرت می خوریکه چرابرگه هاشو حروم کردی!