گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد


و نـــــــــــه خنــــــــده


نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــد

 
و نـــــــه سکــــــــوت


آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

 
رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی

 
خدایــــــا


تنهـــــا تــــو را دارم ...

 
تنهـــــــایم مگـــــــذار...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:56 | نویسنده : نرگس |
من آهنگ غریب روزگارم.

                              غمی بی انتها در سینه دارم.

تمام هستی ام یک قلب پاکست.

                                      که آن را زیر پایت می گذارم.



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:44 | نویسنده : نرگس |

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:41 | نویسنده : نرگس |

آه ای ندای قلبم

ای همدرد دردم

ای مونس تنهایی ام

و

 ای فانوس دریایی ام

با توام  آری با تو ...


بی شک اگر تو را نیافته بودم ...



ندای قلبم خفته بود

دردهای مرا کشته بود

تنهایی ام مرا افسرده بود

و

کشتی قلبم  سرگشته بود



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:31 | نویسنده : نرگس |

خدایا…!

گاهی

تو

را

بزرگ

می‌بینم

گاهی

کوچک،

این

تو

نیستی

که

بزرگ

می‌شوی

کوچک…

این

منم

که

گاهی

نزدیک

می‌شوم

گاه

دور…



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:23 | نویسنده : نرگس |

                             خوشبختی داشتن کسی است
که بیشتر از همه تو را بخواهد
و بیشتر
از تو هیچ نخواهد
وتو برایش تمام زندگی باشی



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:6 | نویسنده : نرگس |
1393/12/5......



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 22:7 | نویسنده : نرگس |

خدایا نذار زندگی هیچکس به سمت بی تفاوتی و دوست نداشتن بره...



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 22:1 | نویسنده : نرگس |

یه وقتایی هست که پر از زندگی ام.



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 21:57 | نویسنده : نرگس |
تصمیم به رفتن میگیرم‌‌

مهربان میشوی و نقشه ام بهم میخورد...



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 21:39 | نویسنده : نرگس |
 

دلتنگ که میشم

گاهی مثل گربه چنگ میندازم

و گاهی زیادی آروم و سر به زیر میشم.



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 21:29 | نویسنده : نرگس |
گاهی زمان کم میاری برای نفس کشیدن



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 21:28 | نویسنده : نرگس |
رفاقت مثل ادم برفی می مونه...
درست کردنش اسونه اما حفظ کردنش سخته...



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 14:29 | نویسنده : نرگس |
ممکن است که " صـــداقــــتــــــ "
باعث نشود تا شما بتوانید تعداد خیلی زیادی دوست پیدا کنید ....
اما ..
مطمئنآ باعث میشود که ...
دوستان " شایسته ای " پیدا کنید ..



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 14:20 | نویسنده : نرگس |
امروز نمیدونم چرا یه جوریه هوا خاککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک دلمونم انگاری گرفته حس هیچ چیز نیست



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : نرگس |
اگر يک نفر

هر آنچه که

از درونش برمي آيد را بنويسد

بي شک از درون او

کسي رفته است !



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:36 | نویسنده : نرگس |
هيچکس سرش آنقدر شلوغ نيست که زمان از دستش در برود و شما را از ياد ببرد همه چيز برمي گردد به اولويت هاي آن آدم اگر کسي به هر دليلي تو را يادش رفت فقط يک دليل دارد تو جزو اولويت هايش نيستي پائولو کوئيلو



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:35 | نویسنده : نرگس |
اگر پرسند از من زندگانی چیست، خواهم گفت:
همیشه جستجو کردن
جهان بهتری را آرزو کردن... ژاله اصفهانی



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:50 | نویسنده : نرگس |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:47 | نویسنده : نرگس |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:47 | نویسنده : نرگس |

 

به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان آن را نگه داشت !دکتر علی شریعتی



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:45 | نویسنده : نرگس |
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم.
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد
من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:36 | نویسنده : نرگس |
بزرگترین اشتباه ما این است :

 

گاهی‌ بعضی آدم‌ها رابسیار طولانی تر از چیزی که لیاقتش را دارند ،

 

در زندگی‌مان نگاه می‌داریم …



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:22 | نویسنده : نرگس |

کم کم یاد خواهی گرفت...

تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را...

اینکهعشق تکیه کردن نیست،

و رفاقت اطمینان خاطر....

و یاد می گیری که بوسه هاقرارداد نیستند،

و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمی دهند ...

کم کم یاد می گیری که حتی خورشید هم می سوزاند،

اگر زیاد آفتاب بگیری...

باید باغ خودت را پرورش دهی،

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی،

که محکم باشی پای هر خداحافظی...

یاد می گیری که خیلی می ارزی،

یاد می گیری که زندگی آنی نیست که می خواهی...

آن است که هرکه قوی تر باشد پیروز است،

"و یاد می گیری که شکست نیز بخشی از زندگی است."



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:46 | نویسنده : نرگس |

دلم تنگ است

 

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

 

نه بیداری ، نه دیداری، نه دستی از سر یاری

 

مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری

 

تمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیم

 

جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم بدنبال چه هستیم

 

عجب آشفته بازاریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

میان آنچه باید باشد و نیست ، عجب فرسوده دیواریست دنیا

 

چه رنجی از محبت ها کشیدیم ، برهنه پا به تیغستان دویدیم

 

نگاهی آشنا در این همه جمع ، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

 

سبکباران ساحل ها ندیدند،به دوش خستگان باریست دنیا

 

مرا در موج حسرتها رها کرد، عجب یار وفاداریست دنیا

 

عجب آشفته بازاریست دنیا، عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

میان آنچه باید باشد ونیست ، عجب فرسوده دیواریست دنیا...



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:44 | نویسنده : نرگس |

باز گشتم به کاغذ ... به قلم ... به آرامش خط ها ... چه لحظه هایی که درد را نفس کشیدم ... و از ترس قطرات پر خاطره ی باران ، در سیاهچاله های ذهنم پناه گرفتم ... چقدر انگشتانم با قلم غریبگی میکنند ... "من از درد برگشته ام ..." برگشته ام که سر بگذارم بر سپید کاغذها بگریم و بنویسم ... ذهنم دارد چپ چپ به کلمات نگاه میکند ... انگار سالهاست ، واژه ندیده ، نگفته ، نشنیده ... ذهن من مدتهاست باران ندیده ، نور ندیده ... روح من تنها از مرگ برگشته است ...



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:41 | نویسنده : نرگس |
گاهی سر می چرخانم و به گذشته نگاه میکنم

چقدر خستگی پشت سرم جا مانده …



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:18 | نویسنده : نرگس |
من…!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:15 | نویسنده : نرگس |

  شاید همه بگویند که عقل آدم خیلی پیچیده و منطقی است

                          اما باید بدونیم که گاهی قلب ،عقل برای آدم نمیزاره

                             پیچیدگی قلب برای مغز هم جای سوال داره



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:5 | نویسنده : نرگس |

  شاید همه بگویند که عقل آدم خیلی پیچیده و منطقی است

                          اما باید بدونیم که گاهی قلب ،عقل برای آدم نمیزاره

                             پیچیدگی قلب برای مغز هم جای سوال داره



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:4 | نویسنده : نرگس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.