چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در جاده ای که

هیچ بادی نمی وزد



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر 1393 | 11:32 | نویسنده : نرگس |
خستمه



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر 1393 | 11:28 | نویسنده : نرگس |

حرف زیاد است ...

 

 

اما گاهی نمی دانی چه بگویی !.!.!

 

 

گاهی فقط باید رفت ...

 

 

چیزی شبیه کم آوردن !!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 14:6 | نویسنده : نرگس |

دلـم گرفتــه اسـت یــا دلـگیــرم یـا شایـد هـم دلـم گیـر اسـت
نمــی دانــم …

اصـلاً هیــچ وقـت فــرق بیــن اینــها را نفهـمیــدم

فقـط مـی دانـم دلـم یـک جـوری مـی شـود

جــوری کـه مثــل همیــشـه نیــسـت

دلـم کـه اینـطــور مـی شـود ، غصـه هـای خــودم کـه هـیچ ،

غصـه ی همــه ی دنیــا مـی شـود غصـه ی مـن

بعــد دلــم بـدجــور غروب زده میشود



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 14:4 | نویسنده : نرگس |

قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟

 به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟

اشتباه نکنید

 نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.

عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.

به دنبال چه می گردید؟

عشق؟

چرا عشق؟

چرا محبت نه؟

عشق دروغ است

حسی است وسوسه انگیز

 عشق بیماریست دردی است بی درمان.

مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.

عشق جنون است

 دیوانه گیست

 چرا میخواهید عاشق شوید؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 13:57 | نویسنده : نرگس |



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 13:17 | نویسنده : نرگس |

دوستي

دل من دير زماني است كه مي پندارد :

دوستي نيز گلي است

مثل نيلوفر و ناز

ساقه ي ترد ظريفي دارد

بي گمان سنگدل است آنكه روا ميدارد.

  جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد                     

در زميني كه ضمير من و توست،

 از نخستين ديدار     هر سخن،هر رفتار                   

دانه هايي است كه مي افشانيم

    برگ و باري ايست كه مي رويانيم                       

آب و خورشيد و نسيمش مهر است

گر بدان گونه ای که بایست به بار اید                           

زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف                            

كه تمناي وجوت همه او باشد و بس

بي نيازت سازد،از همه چيز و همه كس

 

زندگي گرمي دلهاي بهم پيوسته است

تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است

 

درضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز

   عطر جان پرور عشق                                     

گربه صحراي نهادت نوزيده است هنوز

       دانه ها را بايد از نو كاشت                             

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه ي جان

خرج مي بايد كرد.       

رنج مي بايد برد

دوست مي بايد داشت

با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را  بفشاريم به مهر

جام دل هامان   مالامال از ياري ،غمخواري   بسپاريم به هم

بسراييم به آوازبلند:

  اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 10:19 | نویسنده : نرگس |
آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله هایش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

«سیاوش کسرایی»



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 10:12 | نویسنده : نرگس |
اگرمی خواهید خط مقدم دلها را فتح کنید ،

اول باید با زبان خوش ، خاکریزهای کدورت را پشت سر بگذارید



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 9:48 | نویسنده : نرگس |
 

می خواهم زندگی ام را تصفیه کنم

تا هر چه می ماند خوبی های من و تو باشد

می خواهم از نو ببیینم

تا هر چه می بینم زیبایی باشد

می خواهم فرش های خاک گرفته زندگی را بتکانم

تا رنگ ها و طرح های اصیلش نمایان گردد

می خواهم سختی ها را درز بگیرم

تا هر چه آسان گرفتن است رو بیفتد

می خواهم دلها یمان را بسابم

تا مثل قدیم ها نرم نرم  شود

می خواهم در قلب هایمان توری بگذارم 

تا هیچ وقت دوده نگیرد

می خواهم پنجره نگاه مان را باز کنم

تا بهار دوستی مان پشت در نماند



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 9:47 | نویسنده : نرگس |
یک رابطه خوب زمانی است که کسی

پذیرای دیروز

پشتیبان امروز

و مشوق فردایتان باشد .



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 9:44 | نویسنده : نرگس |

 

 جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نیاورده ای

  آسان تر است از به دست آوردن آنچه به گفتن از دست داده ای



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر 1393 | 9:31 | نویسنده : نرگس |

شاید خودم کامل نباشم ولی کاملا خودمم



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر 1393 | 9:29 | نویسنده : نرگس |

عشق و دوست داشتن بار سنگینی است 

کسی بر دوش می گیرد که یک دنیا وفادار باشد



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر 1393 | 9:27 | نویسنده : نرگس |
نه آن شدم که خواستی!

نه آن شدم که خواستم!

 تکلیف من این وسط چیست

خدایا؟

خدایا اشتباهم این بود ،جای تو ،خودم را

به خودم سپردم!

وای به این اعتماد به نفس.



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر 1393 | 9:24 | نویسنده : نرگس |

گاهی عکسی را می سوزانیم

گاهی عکسی ما را می سوزاند

گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم

گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم..!



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 19:58 | نویسنده : نرگس |

مـــراقــب حــرفـهــایتـان بـــاشـیـد
وقـتـــی زده شــدنــد
فـــقـط قــابـــل بــخـشــش هـستــــنــد نـــــه
فـــرامــوش شـــدن…



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 19:56 | نویسنده : نرگس |

آنجا که

احساس می کنی

خاطره ای نخواهی ساخت

                        خواهی مُرد ... !
زندگی چیزی ست

میان خاطراتی که ساخته ایم

            و خاطراتی که خواهیم ساخت



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 12:22 | نویسنده : نرگس |
خدایا سرده این پایین،
از اون بالا تماشا کن.
اگه میشه فقط گاهی،
خودت قلب منو ها کن.
خدایا سرده این پایین،
ببین دستامو میلرزه.
دیگه حتی همه دنیا،
به این دوری نمی ارزه.
تو اون بالا، من این پایین،
دوتاییمون چرا تنها؟
اگه لیلا دلش گیره،
بگو مجنون چرا تنها؟
بگو گاهی که دلتنگم،
از اون بالا تو میبینی.
بگو گاهی که غمگینم،
تو هم دلتنگ و غمگینی.
خدایا من دلم قرصه،
کسی غیر از تو با من نیست.
خیالت از زمین راحت،
که حتی روز روشن نیست.
کسی اینجا حواسش نیست،
که دنیا زیر چشماته.
یه عمره یادمون رفته،
زمین دار مکافاته.
فراموشم میشه گاهی،
که این پایین چه ها کردم.
که روزی باید از اینجا،
بازم پیش تو برگردم.
خدایا وقت برگشتن،
یه کم با من مدارا کن.
شنیدم گرمه آغوشت،
اگه میشه منم جا کن



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 12:20 | نویسنده : نرگس |
نمیدانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید

دنیا پر شده از قاصدکهایی که.....

راهشان را گم می کنند...

نه میتوان خبری بدهی....

نه می توانی خبری بگیری



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 12:17 | نویسنده : نرگس |
هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم، دو انتخاب ساده داریم:

بخوابیم و رویا ببینیم...

یا اینکه

بلند شیم و به دنبال اون رویاها باشیم



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 12:16 | نویسنده : نرگس |
دلم می خواست زمان را

به عقب باز می گرداندم ...

نه برای اینکه آنهایی که رفتند را

بازگردانم ...

برای اینکه نگذارم آنها بیایند



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 12:12 | نویسنده : نرگس |
آدم ها می آیند

 

و این آمدن باید رخ بدهد


تا تو بدانی


آمدن را همه بلدند


این ماندن است


که هنر می خواهد



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 12:7 | نویسنده : نرگس |
در جامعه ای زندگى میکنم که :
بسیاری از مردمانش با یک ” استخاره ” هدف تعیین میکنند !
و
با یک ” عطسه ” از هدف خود دست میکشند !!



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 11:53 | نویسنده : نرگس |
هر نفسی که میرود .................به مرگ نزدیک تر میشویم......................

نمیدونم خوبه یا بده



تاريخ : جمعه هفتم آذر 1393 | 19:44 | نویسنده : نرگس |
همه می پرسند:
- چیست در زمزمه مبهم آب ؟
- چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟
- چیست در بازی آن ابر سپید
¸

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه  به ژرفای خیال

 

"چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خــنده جام ؟
که تو چندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "

 نه به ابر  نه به آب   نه به برگ٬
نه به این آبی آرام بلند ٬

 

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
من به این جمله نمی اندیشم !

 

 

 

 

به تو می اندیشم !
ای سراپا همه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جــا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را
تنــها تو بدان
تو بیـــــــــا
تو بمان با من
  تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !
من فدای تو
٬ به جای همه گل ها تو بخند !

 

 

تو بمان با من٬تنها تو بمان  !
در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ٬همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این
جــام تهی را تو بنوش !

 

 



تاريخ : جمعه هفتم آذر 1393 | 19:35 | نویسنده : نرگس |

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 22:22 | نویسنده : نرگس |
امروز تولدمه 

ولی حسش دیگه مثل بچگیا نیست هیچ حس خاصی بهش ندارم فقط یه سال پیرتر شدم

 یک سال دیگه گذشت من یه سال به انتها نزدیک شدم توی سالی که گذشت اتفاقای زیادی برام افتاد شاید باورنکردنی بودن ولی هر چی بود مال گذشتست و ادمم قصه ی گذشته هاشو نمیخوره انشاالله که سال جدید تا تولد بعد پر باشه از اتفاقای باورنکردنی خوب 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 9:39 | نویسنده : نرگس |
امروز تولدمه 

ولی حسش دیگه مثل بچگیا نیست هیچ حس خاصی بهش ندارم فقط یه سال پیرتر شدم

 یک سال دیگه گذشت من یه سال به انتها نزدیک شدم توی سالی که گذشت اتفاقای زیادی برام افتاد شاید باورنکردنی بودن ولی هر چی بود مال گذشتست و ادمم قصه ی گذشته هاشو نمیخوره انشاالله که سال جدید تا تولد بعد پر باشه از اتفاقای باورنکردنی خوب 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 9:39 | نویسنده : نرگس |
امروز تولدمه 

ولی حسش دیگه مثل بچگیا نیست هیچ حس خاصی بهش ندارم فقط یه سال پیرتر شدم

 یک سال دیگه گذشت من یه سال به انتها نزدیک شدم توی سالی که گذشت اتفاقای زیادی برام افتاد شاید باورنکردنی بودن ولی هر چی بود مال گذشتست و ادمم قصه ی گذشته هاشو نمیخوره انشاالله که سال جدید تا تولد بعد پر باشه از اتفاقای باورنکردنی خوب 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 9:39 | نویسنده : نرگس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.